تبلیغات
!ღღღnilooღღღ! - داستان جالب
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : نیلوفر
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
!ღღღnilooღღღ!




پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسدو شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.



پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»



زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»



پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.»



زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.



پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.


پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»



پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 30 فروردین 1390 :: نویسنده : نیلوفر
نظرات ()
دوشنبه 13 تیر 1390 12:27 ب.ظ
نیلوووووووو خیلی جال همش دارم میخونم
نیلوفر ممنونننننننننننننننن
جمعه 20 خرداد 1390 05:46 ب.ظ
اگر مربوط به خودتان باشد، فوق العاده بود. از تعلیق قشنگش، جا خوردم.
سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 07:43 ق.ظ
سلوم...
هایده جون گریه نکن...لطفااااا

راس میگه دیگه نیلوفر چرا سر نمیزنی به وبلاگت نمیگی مردم نگران میشند؟

اصلا دیگه سر نمیزنم بهت
بگو هستی و روی ماهت امشب پشت ابر ها پنهون نمیشه...
نیلوفر سلام سجاد جان بخدا نتم تمام شده بود انشالله دیگه بیشتر سر میزنم مرسی که به یادم هستید
جمعه 9 اردیبهشت 1390 06:23 ب.ظ
سلام دختر
معلومه کجایی ؟
دلم تنگه برات نه یاهو هستی نه وبلاگم میای!
خوب بابا مــــــــــــــــــــنم دل دارم
تنگه دلم
پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390 02:04 ب.ظ
عجب کاری کردا هههههههه
خوبه یاد گرفتم منم از این کارا انجام بدم...

مرسی نیلوفر خانومی...
چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 04:10 ق.ظ
سلام داستان خوبی بود ولی جالبه که مثل فیلمای تلویزیون خانومه صدای کارگرشو نمیشناسه
وبت واقعا قشنگه سلیقه ی دخترونه ت کامله
دوشنبه 5 اردیبهشت 1390 01:31 ق.ظ
ye rah ham neshon bede ma khodemon ro besanjim !!!
جمعه 2 اردیبهشت 1390 10:45 ق.ظ
سلام جالب بود
سه شنبه 30 فروردین 1390 06:09 ب.ظ
داستانک جالبی بود
یه سرم به من بزن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.