تبلیغات
!ღღღnilooღღღ! - راهی متفاوت برای ابراز عشق
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : نیلوفر
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
!ღღღnilooღღღ!




یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید :
 
 آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
 
برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
 
برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
 
شماری دیگر هم گفتند « با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی » را راه بیان عشق می دانند.
 

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
 
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.
 
 آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...

یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.
 
شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
 
ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...
 
همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
 
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
 
ببر رفت و زن زنده ماند...
 

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
 
اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریادمی زد؟
 

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
 

پسرجواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که :
 
 عزیزم ، تو بهترین مونس من بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...
 
قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد:
 
همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند.
 
 
 
پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد واورا نجات داد.
 
این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 10 مرداد 1390 :: نویسنده : نیلوفر
نظرات ()
چهارشنبه 9 آذر 1390 12:06 ب.ظ
کاش آدما اینطوری عاشق هم بودن اینطوری وفاداری بیشتر میشد ممنون زیبا بود
جمعه 21 مرداد 1390 04:29 ب.ظ
سلام نیلوووووووووو خوبی
عشق که باید به همه گفت مثل من عاشقتممممممممممممممممم
مطلب خوشگلی بود مرسی
چهارشنبه 19 مرداد 1390 11:25 ق.ظ
اجی كچل زلزله چرا اپ نمیكنی خوب ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نیلوفر خدا زده تو سرم اجی حوصله ی اپ ندارم ههههههه
چهارشنبه 19 مرداد 1390 03:00 ق.ظ
jaleb boood :)
vali age man boodam avval ye koshty bab are migereftam :D


دوشنبه 17 مرداد 1390 05:41 ب.ظ
قشنگ بود نیلوفر جان
خوشحال میشم بهم سر بزنی
دوشنبه 17 مرداد 1390 08:52 ق.ظ
من این مطلبتو باذکر منبع تو وبلاگم گذاشتم
اگه موافق نیستی بگو حذفش کنم
دوشنبه 17 مرداد 1390 08:51 ق.ظ
واااااااااااااییییی
خیلی مطلب جالبی بود
ممنون ممنون ممنون
یکشنبه 16 مرداد 1390 03:05 ب.ظ
salam, ham mataleb jaleb bod, ham nazaaaaraaate dostan movafagh bashiiiii
دوشنبه 10 مرداد 1390 10:02 ب.ظ
nilooo che kar konam ke man in hame matlabo nemitonam bekhonam dar tavanam nist khastam faghat nazar bedam
دوشنبه 10 مرداد 1390 01:51 ق.ظ
خیلی عالی بود ،فقط ایکاش یک چیزیم درباره خودت میگفتی!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.